آبی وار!

ادبی

13 شهریور

  • ۲۲:۵۰

برگرفته

از صدای ناله ی مردی 

درون خانه ای زندان!

سیزده شهریور است

نای فردای دگر نیست که نیست


قلمم یخ زده این تابستان؛

آه از سرمای دستم

جان ندارد

خون نمیگیرد 

همانند کسی که قبل مردن از خودش سیر است

حرف ها دارد که ترجیحش سکوت و انزواست

شکوهِ ی سختی درون سینه اش فریاد هاست


و او آرام میخواهد بمیرد

ترس با لحن صدای تو جوابش میدهد نه!

مرگ پنهانی صدایش میزند:"فردا"

میپرد پلکم از این سرما 

که چون از اشک ویرانم

صدایم، چهره ام 

من همان افسوس پنهانم


خسته ام

خسته

مجال صحبتی با خود نمیبینم

ولی پاهای قلبم از جنون بسته

مدام از آینه میپرسم آیا

من،

خودم بودم؟

شبی در سختی سرمای لحنت درد دل کردم

و بعد از مدتی...

این منم یا تو؛ صدایم میکنی اما

بر نگرداندم سرم را!


نیستی امشب میان شب بخیرهایت...

و من محکوم تنهاییست چشمانم

شبت آرام و میدانم 

همیشه عشق من هستی

چه در آغوش من (فرقی ندارد)

یا چه در غوغای دنیایت

بدون من


علی یاد


S
بسیار زیبا
احسنت
بسیار ممنون
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
https://t.me/arghavanie

کانال تلگرام
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan