آبی وار!

ادبی

طعم نعنا

  • ۱۹:۰۱

هیچ کس 

هیچ کس در قصه هایم 

طعم نعنای نگاهت را نخواهد داد!

می دانی چرا؟!


تنگ دنیای نگاهت بودم

رنگِ خاکستریِ بالِ کبوتر نفسَت را می خورد

آنچنان در پیِ پرواز کبوتر بودی،

که به هر پلکِ تو دیوانه ترین میگشتم

باد، تنهایی او را به تمسخر می بُرد

آخرش بر لبِ "بامی" آمد

نفسی تازه نمود


خنده ای کرد و نگاهم میکرد؛


گفتم" اندازه ی زیبایی هر بال کبوتر

چه کسی میبینی؟"

گفت "هر لحظه دم و بازدم یک مادر."

آه در هر نفسش می پیچید


فکر کردم چقدر سخت شده زندگی مادر من...

صبر کردم که کمی برگردد

به سکوتی که پر از معنا بود

سرش از پنجره بیرون آورد

لحظه ای مکث نمود

ناگهان گفت "دوستت دارم"


تپش قلب گرفتم گفتم؛

گفتم از عشق،

از عشق چه می دانی تو؟

گفت "معشوقترین نغمه ی دوستت دارم

از لبان دل تو"


سخت بود و نفسم را خوردم

خنده ای کردم و بعد

سرم از پنجره بردم بیرون

غلغل قطره جانم در خون

درِ گوشش گفتم:

"همه ی زندگی ام خواهی ماند"

فکر کردم چقدر زندگی ام مثل کبوتر زیباست

به همان رنگ که میخواند باد...


علی یاد

به یادت

  • ۲۱:۲۱
به یادت زندگی کردن کم از لبخند دنیا نیست
همین تلقین برای زندگیِ تلخ من کافیست

علی یاد

13 شهریور

  • ۲۲:۵۰

برگرفته

از صدای ناله ی مردی 

درون خانه ای زندان!

سیزده شهریور است

نای فردای دگر نیست که نیست


قلمم یخ زده این تابستان؛

آه از سرمای دستم

جان ندارد

خون نمیگیرد 

همانند کسی که قبل مردن از خودش سیر است

حرف ها دارد که ترجیحش سکوت و انزواست

شکوهِ ی سختی درون سینه اش فریاد هاست


و او آرام میخواهد بمیرد

ترس با لحن صدای تو جوابش میدهد نه!

مرگ پنهانی صدایش میزند:"فردا"

میپرد پلکم از این سرما 

که چون از اشک ویرانم

صدایم، چهره ام 

من همان افسوس پنهانم


خسته ام

خسته

مجال صحبتی با خود نمیبینم

ولی پاهای قلبم از جنون بسته

مدام از آینه میپرسم آیا

من،

خودم بودم؟

شبی در سختی سرمای لحنت درد دل کردم

و بعد از مدتی...

این منم یا تو؛ صدایم میکنی اما

بر نگرداندم سرم را!


نیستی امشب میان شب بخیرهایت...

و من محکوم تنهاییست چشمانم

شبت آرام و میدانم 

همیشه عشق من هستی

چه در آغوش من (فرقی ندارد)

یا چه در غوغای دنیایت

بدون من


علی یاد


پیری خیلی زود رس

  • ۲۱:۴۹

فرض کن دردیست در این سینه پنهانی هنوز

شِکوِه ای دارد که چون‌ پیری نمیدانی هنوز


سخت میبندی نگاهت را به مهتاب و سکوت

چشم بیدارِ صدای زنگ می مانی هنوز


فرض کن سرکوب شد فریادهایت چون نفس

زندگی زندانِ تنهایی و خندانی هنوز


بیست سالت هست و در عین جوانی پیرشدی

نو گلِ پژمرده ی تازه به گلدانی هنوز


(این هنوز قبلی انگاری که جایی مانده است

حبس رویاییست با توصیف حیرانی هنوز)


این نمیدانم نمیدانم درون شعر غوغا میکند

چون تو نیستی و تمامم هست ویرانی هنوز...


علی یاد

@arghavanie

هوای کودکی

  • ۲۰:۱۷

خسته ام 

خیلی

دلم امشب هوای کودکی دارد

تا کتابی،

گوشه ی طاقچه ی خاطره ها میدیدم

خنده ای از لب آینده ی خود می چیدم

می پریدم به بلندای همان کودکی دلچسبم

تا به معشوقه ی دیرینه سلامی بدهم!

با کشاله های اندامم به سختی میکشاندم

_با نوک انگشت_ 

می گرفتم در بغل با خنده ای دلکش؛

می گرفتم بوی کاغذ را به رویای درون جمله هایش

از تمام خلوت خانه،

من همان گوشه ی سالن داشتم

تکیه میدادم سر و شانه

به دیوار سپید آرزوهایم

خانه ای از جنس بالن داشتم

یا شبی 

من کلبه ای در سینه ی جنگل که تنها زندگی میکرد

من خودم بودم و آرامش غوغای درونی در من

جایش خالیست

خیلی

  • ۱۰

پاسخ-شعر1

  • ۱۲:۰۰

کلبه ی احزان اگر روزی گلستان هم شود

باز من، بیچاره ی زلف پریشان تو ام


علی یاد

:)

  • ۰۰:۵۴

{لبخند}

:)

  • ۲۶
https://t.me/arghavanie

کانال تلگرام
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan